کلامی از سر دلتنگی
بنام او كه سلولهايم بپاس نامش قيام مي كنند
تمام زخمهايم را
بقچه اي مي كنم براي آمدنت
و اشكهايم را
رودي از براي نوازش زورقت
بر گونه هاي خزان زده ام
در پهنه پر از شكن دلم
تمام دردهايم را
كوچه اي مي كنم ‚ براي عبور تو
و عبور تو ‚ تمام بهانه ماندن من است
براستي اگر زمزمه هاي دلتنگي نبود . بايست به كدامين بهانه از بهانه هاي زندگي خود را مي آويختيم تا بتوانيم براي اندك مجالي اسارت زنده باشيم . روزها از پس هم تكرار مي شوند و تكرارآن تلنگري بر ذهن و انديشه ام مي زندكه چرا روز به روز اسيرتر مي شويم . كه ناگه نسيمي دلم را مي لرزاند ‚ نسيمي كه نمي دانم از شمال بر كلبه ام وزيدن گرفته است يا جنوب . همركاب با طلوع ذره هاي دلم را به رقص و پايكوبي فرا مي خواند يا در هق هق غروب ‚ اما هر چه بود و هر چه هست ‚ نسيمي بود كه بر شانه هاي او گاهي به همنشيني مرداب مي رفتم تا احساس نيلوفر را بفهمم و بر اين باور ايمان بياورم كه در گنداب سياره زمين اسير نگردم ‚ و گاهي مرا به عمق سياهي چشمهاي تو رهنمون مي ساخت كه آن خود نيز شكلي ديگر از اسارت بود.
