تبليغاتX
تنها با دریا در رویا

تنها با دریا در رویا

لحظه های تنهائیم با اندیشه های دریایی تو شاید فقط در رویا رقم بخورد.

احمد شاملو 1

احمد شاملو(ا- بامداد)

لبانت

به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد.

 

و گونه هايت

با دو شيار مّورب

كه غرور ترا هدايت مي كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

بي آن كه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بكارتي سر بلند را

از رو سبيخانه هاي داد و ستد

سر به مهر باز آورده م.

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظيم تو

به شكوهمندي

ني لبكي مي نوازند،

و ترانه رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع مي كند.

 

بگذار چنان از خواب بر آيم

كه كوچه هاي شهر

حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است

ودوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است

تابناك وبلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند.

 

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.

تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد

تا عطش

آب ها را گوارا تر كند؟

 

تا آ يينه پديدار آئي

عمري دراز در آ نگريستم

من بركه ها ودريا ها را گريستم

اي پري وار درقالب آدمي

كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ

حضور بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم.

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.

*****

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:27  توسط عبدالرحمان قیطاس  | 

براي او

بنام تو كه بياد تو در من چيزي  جوانه مي زند

سلام بر تو كه هميشه در وجود من مرا به نظاره نشسته اي و هر لحظه كه در اتوبان زيستن عزم بر طي مسير بيراهه اي نمودم با تكثير در سلولهايم آن قدر مرا نهيب مي زني كه هزار تابلوي احتياط كن و سرعت غير مجاز در قاب چشمهايم به تصوير كشيده مي شود.

امروز همه آمده ايم تا سپاسگزارات با شيم ,سپاسگزار لحظه هاي آفتابي كه نثارمان كردي و زنجيرهايي كه به مدد توان اهورائيت از پاهايمان گسستي. و آنگاه كه در هجوم نيازهاي هزار و يك رنگ زمين زنجيرهاي اسارت آنچنان بر پاهايمان سنگيني مي كرد كه گامهايمان نه پلكان آبي آسمان را نشانه مي رفت و نه من هايمان سوداي فرا رفتن از فرورفتن در مرداب نبودن را داشت ,تو آمدي .

همه چيز با يك زمزمه آغاز شد :

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود    

به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم(1)

پنبه ها را به خونهايي كه از تاولهاي اسارتمان بيرون جهيده بود ,آغشته نموديم . پنبه از براي گوشهايمان بود  به گمانمان از نواي انقلابي تو مي گريختيم , كه ناگهان با فريادي بلند بسان صاعقه در دل تيره شب بر جانهايمان بانگ بر آوردي :

اي ياوه ,ياوه ,ياوه

خلايق مستيد و منگ

يا به تظاهر تزوير مي كنيد

و تزويرمان از پرده برون افتاد و باورت نمود يم و اينك به لحظه هاي مقدسي كه مهمان دلهايمان نمودي سوگندت مي دهيم كه هميشه تا دمهايمان آرزومند باز دم است ياريگر ما در گذر از جاده زمان باش .           
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 13:16  توسط عبدالرحمان قیطاس  |