مادر روز ی که به نام تواز پس روزهای سخت زندگی روز مادر نام گرفته است بر تو و تمام مادرانی که مثل تو پاییز را بر جانشان هموار ساختند تا بهار ارمغان روزهای من و امثال من باشد مبارک باد.
مادر تنها اسمی که در زندگی تاکنون بر آن سوگند دروغ نخورده و نخواهم خورد . ای چراغ روشن شبهای تاریک من همیشه برایم بمان .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:14  توسط عبدالرحمان قیطاس
|
زمزمه
مادرم می گويد:
چرا شانه بر موهايت نمی زنی
و سياهی چشمهايم
فرياد می زند
كه از آنسوی زمين يكی می آيد
دلم را شانه می زند .
نياز
نيازمند چشمهای توام
برای قلبم
که بی رعشه نماند
و نوازش کيسوانت
تا حلق آويز شدن را
با آن به تجربه بنشينم
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:16  توسط عبدالرحمان قیطاس
|
و وقتی عشق می آید
مرا
حاکم لحظه های انتظار و شب های بی ستاره کرده اند
به یمن لحظه های با تو بودن است
که انتظار از انفجار به انقلاب بدل می شود
و ستاره ها
همچون عشوه گرانی پر شوخ و شنگ
دلم را بدهکار چشمکهایشان می کنند
براستی اگر تو نبودی چه کسی می توانست شبهای تاریک مرا به سمت روشنایی رهنمون سازد و دلم را ستاره باران کند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 7:4  توسط عبدالرحمان قیطاس
|
دیگر از عشق مپرسید چه شد
دیگر از عشق مپرسید چه شد
دیگر از واژه مپرسید که در رجعت به احساس انگیز ترین معنی قرن چرا سر بریده شد
دیگر از لحظه مپرسد که در عقربک سرد زمان راه را چسان می پیمود
دیگر از شاخه مپرسید چرا بلبل زاری ز بر خویش پراند
دیگر از شمع مپرسید چرا می گرید
عشق بدست ناخدای بندر به زیر ماسه های ساحل مدفون گشته است
واژه در رجعت به احساس انگیز ترین معنی قرن سر بریده شد
لحظه در مخموری و مدهشی من بی آنکه بدانم طی شد
شاخه از جور درختان بزرگ بلبل زاری را زبر خویش پراند
شمع از سوزش بی پروانه می گرید
و من
وتو
در این کویر آرزو حتی برای دیدن یک سراب آرزو به دل مانده ایم
چرا باورت نمی شود
مرا
تورا
برای دیدن یک سراب
به بیابان کشیده اند
و تا آخرین رمق دوانده اند
ع ق تنها ( از کتاب عروس دریا "عبدالرحمان قیطاس")
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 8:39  توسط عبدالرحمان قیطاس
|
تنها آمده ام .با باری از لحظه های دلتنگیم شاید نگاه معجزه گر تو بتواند مرا رها کند در دریای با تو بودن . تنها آمد ه ام ولی اصلا دوست ندارم راههایی را که جهت پیمودن برگزیده ام تنها بروم . دستان گرم تو می تواند دگر باره امید را به ثانیه هایم هدیه دهد و مثل لحظه هایی که پیش از این در من جاری بود ی روزهایم را آفتابی و شب هایم را پر ستاره سازی پس : دوستان من سلام
از پس رخوتی چند ساله دوباره برگشته ام تا خود را در آغوش واژگان گرم شما رها سازم . پس پذیرایم باشید آگر چه اهورائی نیستم ولی به اهوراء می اندیشم . پاهایم با مغناطیسی کشنده بروی زمین چسبیده اند ولی به آسمان می ندیشم پس ......
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:51  توسط عبدالرحمان قیطاس
|